|
احساس قشنگیه تو رو داشتن... قشنگتر از اون مال تو بودنه!! اینکه من احساس کنم فقط به تو تعلق دارم و البته تو هم به من...!! احساس خوبیه که هر لحظه که صدات می کنم یا حتی بهت فکر می کنم، تو برگردی و کنارم باشی...!! اما قشنگتر و بهتر از اون اینه که من احساس کنم تو نیاز دازی تا یه لحظه با من باشی!! اما افسوس........ افسوس که همه اینا خیاله!! حتی صدات کردن و لحظه ای باهات حرف زدن... یاشایدم چند لحظه در سکوت و تنهایی نگات کردن!! احساس خوبی نیست وقتی فکر می کنم تو حتی به خواب منم نمیای!!! اما مهم نیست!! مهم اینه که تو همیشه با منی... هرجا که نیازت دارم چون تو، تو خاطر و قلب منی!! ای کاش من هم تو خاطر و قلب تو باشم.... کی میدونه؟؟ این دست خط سرنوشته که تقدیر ما آدمل رو می نویسه!!
نفهمیدی چه می گویم
من گریه نمی کنم! داشتم از شدت بغض و گریه خفه کنی می مردم!!!! خب .... آخه من نباید گریه می کردم!!! من؟؟ آخه.....! هر کسی رد می شد و میومد و می رفت یه نظر که منو می دید، از رنگ رخساره ام در میافت که دارم آتتتتیش می گیرم!!! روز آخر مدرسه هاست!درست! ولی من یه عمره که با آبرو داری تو این خراب شده تحصیل کردم! کسی تا حالا اشک منو ندیده!!! می فهمی؟؟؟ حالا یهو بیام همه چیز و خراب کنم؟؟؟ پس تصوری که از من تو ذهن بچه ها و اطرافیانم شکل گرفته چی؟؟؟ ساعت چنده؟؟؟ میشه یکی به من بگه ساعت چنده؟!! هی تو که داری رد میشی !!هی دختر!! ساعت چنده؟ بنده خدا از شدت گریه دهنش وا نمی شد!!!! ولی من چی؟؟ ناظم محترم: مریم جون گریه نکن!!! وااااای سمیرا جون، گریه نکن عزیزم!!!(فکر کن ، عزیزم!!! کی اینا رو داره میگه؟ ناظم محترم و .... مدرسمون که تا حالا منو هزار بار به دلایل ناشناخته کشیده دفتر و باز خواست کرده و من باز هم به همین دلایل فوق گریه نکردم!) ناظم عزیز ،همین جور داره میاد جلو و به هر کی یه تیکه میندازه!(فدات شم، لپتو بکشم، عزیزم و...) (حالا ناظم عزیز بالای سر منه!) : واااااااای! اینو ببینش! گریه کن خالی شی قربوووووونت برم!(وا! به تو چه ؟ می خوام گریه نکنم ،قربونم بری!!! دو روی ...!) حالا این وسط،بوفه دار مدرسه منو بلند صدا می کنه :هوووووووووی! صادقیــــــــــان! می دونی چقدر حساب داری؟؟؟؟؟؟؟؟ پول نداری بیخود می کنی فرت فرت بچه هاتونو مهمون میکنی! البته اینا رو تو دلش میگه! ولی من میشنوم!!!!!! من گوش برزخی دارم!!! همه یهو به من حمله کردن: * واااااااای! سایه ! دلم برات خیلی تنگ می شه!! **یکی دیگه: سایه جونم! چه جوری ازت دل بکنم؟؟ ***اون یکی: سایه ی من..... ..... ...... بیـــــــــــــــب ! سایه ، فرزندم! قرآن بخوان و به پدر و مادرت نیکی کن! ****یکی دیگه:سایه خره!! دیوونه! الاغ! تو کی می خوای دست از این مغرور بازی هات برداری؟؟ تا حالا تو عمرم آدمی به مذخرفی و سختیه تو ندیدم عوضی .........! خب تو هم مثل بقیه گریه کنی چی میشه لامصب!؟ با همه ی این سگ سگیات عاشقتم بی شعورررررررررر! خلاصه... من( در حالی که اصلا نمی خوام زنگ بخوره و از دوستام جدا شم و می خوام به اندازه ی یه عمر جدایی نگاشون کنم ولی به خاطر اینکه گریه نکردنم طبیعی تر باشه میگم: "پس کی زنگ می خوره؟؟؟؟؟؟" خلاصه اونروز هم گذشت!!! و دریغ از یه قطره اشک !!! هووووووورا ! من تونستم! چون احتمال داره دوستان فوق به این وبلاگ مراجعت کنن، اسامیه اون ستاره دار ها رو می نویسم! *یگانه(معروف به دوگانه که از وقتی بنزین سهمیه بندی شد ، خیلی خودشو واسه ما گرفت!!) **مهتاب(معروف به اسکلت برقی!(چون انقدر لاغر و لاجونه ،خیلی که نشستیم و با بچه ها فکر کردیم دیدیم با برق کار می کنه!!! البته نمی دونیم این روزا که برقا میره به سر این جوون چی میاد؟؟ ***عطیه(ملقب به .... و عتیقه!!!) ****پانته آ(خودش میگه منو پانی صدا کنید، ولی ما بهش میگفتیم پانتایا!! چون معلم علوممون بنده خدا سن و سالی ازش گذشته بود_و به قول ترنم دکتر مصدق می رفته پیشش واکسن می زده و یه پروژه هم با فلمینگ داشته_ نمی تونست با اسم پانته آ کنار بیاد و هر دفعه یه چیز می گفت: پانتایا، پانیتا، پاناتا و...!!)
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پس من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سال هاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت!
آسمان رابنگر که هنوز بعد شب صد ها شب و روز گرم و آفتابی و پر از مهر به ما می خندد. یا زمینی را که دلش از سردی شب های خزان نه گرفت و نه شکست... بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت که بگوید هنوز پر امنیت احساس خداست... ماه من غصه چرا؟؟؟؟ تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست! ماه من ! غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران باریدیا دل شیشه ایت از لب پنجره ی عشق زمین خورد و شکستُ چتر شادی وا کن و بگو با دل خود که خدا هست دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن کار آنهایی نیست که خدا را دارند.................. پس: خداهست!!
|
About![]()
می خواستم زندگی کنم، راهم را بستند ستایش کردم، گفتند خرافات است عاشق شدم، گفتند دروغ است گریستم، گفتند بهانه است خندیدم، گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید، می خواهم پیاده شوم ! ! !
Home
|